به نام نوری که نور را آفرید
کتاب زردی را به دستم میدهند که دو دست سبز بی هدف رو به آسمان بلند شده اند. شاید آن دو دست سبز دنبال همان خورشیدی می گردند که تا رسیده بودی رفته بود، اما این را زمانی می فهمم که خورشید قرمز را می بینم. تا قبل از آن، حرف دستهای بلند شده به آسمان را نه می شنوم نه می فهمم. به عنوان کتاب که دقیق تر می شوم شلوغی و هیاهوی کلمات در هم رفته اخمهایم را در هم می برد. عنوان را شلوع نوشته است خانم پریسا عزیزی، در طرح جلدی که شاید گنگ و مبهم است.
کتاب را باز می کنم و به ابتکار قشنگی می رسم؛ به نام خدای روزگاری که نقطه نداشت و همین نقطه نداشتن و نقطه نگذاشتن یعنی کلمات فقط بهانه دست انسانهایی هستند که خودشان را به واسطه ی شعرهایشان شاعر و به واسطه ی داستان هایشان نویسنده می دانند. یعنی واژه ای چون خدا حتی اگر نقطه اش را حراج دلت کنی باز هم خداست و برای قلبت خدایی می کند.
بازهم ورق می زنم. این بار در ایستگاه صدیقه اسماعیل لو پیاده می شوم. همان که روزها قلم زد تا توانست با کلمات و واژه های آشنا، شعرهای سبزی را رقم بزند و آنها را در کتاب زردش بنشاند.
رو به روی صدیقه اسماعیل لو عید نزدیک را می خوانم و عجیب حال و هوای عید می کنم. تا من هم در حوالی همان هوا و در حوالی همان بهار خدا را با تمام کسانی که دوستشان دارم شریک شوم. شعر بعدی را که ورق می زنم دلم لک می زند برای کودکی هایم. کودکی هایی که هنوز برای من خیلی دور نیستند. من در کتاب زرد رنگ صدیقه اسماعیل لو میان 58 شعری که خواندم پنج بار دلم برای کودکی هایم لک زد و این یعنی صدیقه اسماعیل لو عجیب دلتنگ کودکی اش است. روزهای کودکی او میان دهه پنجاه انگار گم شده است و این یعنی روزهای کودکی اش سی سال از او فاصله گرفته اند. یعنی دنیای امروزش را، بزرگ بودن و بزرگ ماندن را و به قول شعر شماره دو، خریدن سینه ریز و گوشواره و رژ گونه را دوست ندارد اصلاً. او هنوز دوست دارد دستش را بچسباند به بادبادکی که روزی صد بار کودکش می کند و مجبورش می کند عاشق سنجاقکی شود که روی کوکب ها می رقصد.
دوباره میان کتاب قدم می زنم. «قطره تنها نشانی ات بود در چشمم» و این بار یک نتیجه ی ارسطویی می گیرم. آنانی که چشمهایشان حتما میان خواب هم خیس و نمناک است پس مدام پرند از نشانی...
و...
و...
و...
و. پنجاه و هشت شعر را می خوانم. پنجاه و هشت احساس را ورق می زنم و شاید قرار است به پنجاه و هشت باور اعتقاد بیاورم. بر این که من هم هر وقت عاشق می شوم شعر می گویم و هنوز نفهمیده ام که عاشق شعرم یا عاشق... به این که من هم خیلی وقتها دیر می رسم. به این که خیلی وقت ها تا برسم خورشید رفته است.
شادی نقبایی، 16 سال
عضو کارگاه داستان مرکز شماره دو مشهد